تبليغاتX
تقدیم به کسانی که دنیا را زیبا میبینند.

تقدیم به کسانی که دنیا را زیبا میبینند.

ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان اید وقت است که باز ایی

راه دور

تو شبستون چشات و پاي پله هاي پلكت مچ مهتابو ميگيرم.
اون دمي كه گرگ و ميشه با يه گله شقايق پيش پاي تو ميميرم.
من شبو به خاطراتم وصله مي كنم ميدوزم.
من به هر رعد نگاهت گر ميگيرم و مي سوزم.
اگه روزو خواسته باشي شبو تا تهش مي نوشم.
ميزنم به آب و آتيش با خود خورشيد مي جوشم.
زخم خورشيدي تن رو با شب و شبنم مي بندم.
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن مي خندم.
تو با اين نگاه ياغي قرق سينه مايي.
فاتح قلعه رويا كي به فتح ما مي آيي؟

+ نوشته شده در  24 Jul 2006ساعت 12 PM  توسط هادی احمدی  | 

عشق

افسوس --------ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم،ان زمان که دوستمان دارند ،لجبازی میکنیم و بعد------برای انچه از دست رفته اه میکشیم !

+ نوشته شده در  6 Jul 2006ساعت 7 AM  توسط هادی احمدی  | 

دستها بالا

پدر سوخته این تو بودی که موش منو درسته قورت دادی؟

+ نوشته شده در  28 Jun 2006ساعت 1 PM  توسط هادی احمدی  | 

عجایبی از دنیای ازدواج

ازدواج کودکان:

در کشور وسیع و پهناور هند که جمعیت زیادی با ادیان مختلف و اداب و رسوم عجیب و متفاوت زندگی میکنند.شگفت اورترین موضوع ازدواج اطفال و کودکان است ازدواج کودکان چهار یا پنج ساله با یکدیگر در میان اقوام مختلف هندی یک امر و بلکه تا اندازه ای ضروری شمرده می شود. فلسفه این رسم این است که چون دختران و پسران پس از رسیدن به سن بلوغ تا موقع ازدواج ممکن است منحرف و فاسد شوند باید از کودکی پسر و دختر را به زناشویی عادت داد و از فساد انها در اجتماع جلوگیری کرد. رسم ازدواج کودکان در هندوستان مقررات شدیدی هم دارد یعنی دختر بچه ا که به عقد ازدواج یکدیگر در امدند دیگر حق طلاق ندارند و بر علاوه اگر یکی از طرفین مرد دیگری حق ازدواج ندارد.

تفویض اختیار

در روزگار قدیم در بعضی از نواحی روسیه رسم بود که داماد یک چهارم دارایی خود را ب خانواده عروس می پرداخت و پدر عروس دختر خود را به اختیار او میگذاشت. بدین گونه که در موقع عروسی تازیانه ای به دست گرفته مدتی طولانی عروس بینوا را کتک میزد و پس از ان تازیانه را به دست داماد داده میگفت:از این پس حق زدن دخترم را به شما تفویض میکنم) به این ترتیب نه فقط چیزی سهم عروس نمی شد بلکه مقداری کتک هم از پدر خود نوش جان میکرد.

مراسم کله ای

در جنوب اقیانوس کبیر میان بعضی طوایف و قبایل برای انسجام عقد ازدواج چنین مرسوم است که عروس و داماد نزد رئیس قبیله می روند و رییس سر عروس و داماد را محکم به هم می کوبد و بعد از انجام این تشریفات انها رسما زن و شوهر می گردند ( شاید با ان کوبیدن عقل از سر هر دو می پرد).

گربه را دم حجله باید کشت

در فنلاند مخصوصا در ناحیه کارلی که قسمت اعظم ان از جنگل پوشیده شده است اداب و رسوم زیادی هنگام عروسی صورت می گیرد. از جمله اینکه در حجله داماد سه تختخواب می گذارند که روی یکی عروس و روی دیگری داماد میخوابد. تخت سوم از ان مادر شوهر است که بایستی یک هفته تمام در کنار عروس و داماد بخوابد! در طول این مدت عروس و داماد باید کاملا مودب باشند. بنابراین تا این هفته به پایان نرسد عروسی رسمیت پیدا نخواهد کرد. فلسفه عمل مزبور این است که عروس در مدت این هفته عادت میکند که نسبت به مادر شوهر خود احترام بگذارد و نیز پی به قدر و قیمت او ببرد.

سگ در مقابل زن

سگهای شکاری تنها پول رایج قبیله شادی در موریتانی به شمار میروند و ارزش یک جفت سگ شکاری همیشه برابر یک زن است به عبارت دیگر مردان قبیله هر گاه بخواهند زنی به همسری اختیار کنند در مقابل یک جفت سگ میدهند.

+ نوشته شده در  25 Jun 2006ساعت 11 AM  توسط هادی احمدی  | 

مجاهد پناهنده

در مورد نويسنده داستان (مهدي ثاقب)

پناهندگی از سازمان ملل

از طرف اینجانب افغانی دربدر

به سازمان ملل متحد:

اینجانب افغانی دربدراز وقتی که به کشور دوست و برادر: شوروی مهریان که به کشورمان تشریف اوردند و چند صباحی امدند و خدمات ارزنده ای انجام دادند.که متاسفانه ما متوجه این الطاف بی شائبه این کشور برادرنبودیم و به انها خیر مقدم نگفتیم و به جایش با انها البته به شوخی به مقابله پرداختیم. ولی شما جدی نگیرید. خوب انوقتها نمیدانستم که تحولات چگونه است بنائا بنده چند وقتی به عنوان مذاق به شورویها پیام دوستی از طریق تفنگ و مهمات می فرستادیم و انها هم پیام دوستی از طریق تفنگ و مهمات می فرستادیم  و انها هم پیام ما را با شفقت و مهربانی تمام جواب میدادند که بعضی اوقات ناغلطی چند هزار نفری به زمین دراز می کشیدند و میخوابیدند البته شما فکر نکنید کشته شده اند ولی خوب نفس هم نمی کشیدند. و از روی تصادف وطن ما را خراب و ویران کردند. ولی تقصیر شوروی مهربان نبود. ساختمانها فرسوده و کهنه بودند و بر اثر قدیمی بودن با اولین صدای پیام دوستی می لرزیدندو به خاک تبدیل می شدند. در این اظهار دوستی ها که چهارده سال به طول انجامید یکی از چره ها ( خمپاره) به یکی از دو پایم خورد و از حالت ایستاده به حالت نشسته سقوط کردم و حالا با الطاف کشور دوست شوروی مهربان یک پا شده ام . ولی خو ب حالا چیزی نیست. سرتان به سلامت باشد وقتی که یک پایم را از دست دادم دیوانگی کرده باز هم به مبارزه بر میخواستم و می گفتم دفاع از وطن دفاع از شرف و اسلام است ولی خوب حالا چه کنم ؟ پا دارها هم به ما بی پاها اعتنا نمیکنند. در ان زمانها کشور دوست امریکا که یک اختلاف نظر با شوروی داشت {البته نمیخواهم بین شان دو اندازی کنم ولی واقعیت را میگویم } که باعث شد برای معالجه پا به امریکا بروم که انها هم از روی حس بشر دوستانه پای دیگرم را نیز قطع کردند. البته ناراحت نیستم اصلا تازه خوشحالم که امریکا پای دیگرم را قطع کرد تا عدالت اجتماعی را در مورد من به اجرا در اورد. وقتی یک پایم نباشد پای دیگرم چه کاری می اید . کشور دوست و برادر و برابر پاکستان که در لحظات حساس یاور و غمخوار جیبهای پر از دالرمان بوده مهربانی کرده و چند چوب درخت را به هم کوکه ( میخ ) نموده و به عنوان عصا به من داده است که از این الطاف بی پایان این کشور نیز سپاسگذاری میکنم. حالا پایم را در راه الطاف بی شائبه شوروی از دست دادم بنابراین نمیتوانم کار کنم مردم برایم صدقه نمیدهند. شکمم گشنه است. رهبران و قومندانان به من عاجز کمک نمیکنند. لذا از این سازمان انسان دوستانه که همواره پشتیبان بی پاها و بی دستها و بی خانمانه ها شده است تقاضامندم تا به من این اجازه داده شود تا در کشور دوست و برادر شوروی سابق پناهنده شده و از الطاف بی پایان این کشور محترم بهره جویم .

امضا مجاهد پناهنده

+ نوشته شده در  21 Jun 2006ساعت 10 AM  توسط هادی احمدی  | 

یکی به من کمک کند!

خر بیچاره .اگر میفهمید که این بلا سرش میاد به هیچ عنوان قبول

نمیکرد که خر بشود و این همه بار را با خودش حمل کند.من فکر میکنم

در دنیایی که حقوق بشر حرف اول را میزند باید به حقوق حیوانات نیز

احترام گذاشت مخصوصا در مورد خرهای عزیز که بدون هیچ توقعی همه

کارهای شما را انجام میدهند.در اینجا من اعلامیه حزب خران را اوردم تا

متوجه اهمیت و ظرافت موضوع بشوید.

 حزب خران اعلان میکند.با هر گونه برخورد نامطلوب با جنس ظریف خر

برخورد جدی شده و به کسانی که به این طبقه مستضعف و محروم

اهانت کند از طرف حزب خران به دست سم(پنجه)قانون سپرده میشود و هیچ

گونه عذری و بهانه ای پذیرفته نمیشود.

ماخریم ما خریم ماخریم        ما مسلح به سم.جفت و عرعریم

گاوان و خران باربردار                به ز ادمیان مردم ازار

به سر طویله حزب خران نوشته به زر

که نیست حزبی از این حزب در جهان بهتر

جبهه فراگیر خران از تمام نره خرها .ماچه خرها.و کره خرها برای

تشکیل دور دوم جبهه فراگیر خران دعوت به عضویت میکند

با احترام

جبهه فراگیر خران

+ نوشته شده در  15 May 2006ساعت 4 PM  توسط هادی احمدی  | 

شما فکر میکنید که کدام یکی اول میشود؟

+ نوشته شده در  9 May 2006ساعت 12 PM  توسط هادی احمدی  | 

گل

بله جانم با شما هستم !

خوب دقیق به این گل نگاه کن .نگاه کردی؟ افرین .حالا بگو چه دیدی؟

فقط زیبایی؟ نه ای بابا من گفتم که دقیق نگاه کن .یعنی این گل بدون

زیبایی دیگه چیزی نداره؟ اوه خدای من.تو باز چه ادمی هستی باز

گفتی که غیر از زیبایی هیچ چیز دیده نمیشه.

خوب اشکالی نداره .تقصیرتونیست.یعنی ما مردم کره خاکی همه ظاهر

یک چیزرا میبینیم وهیچ وقت زحمت فکر کردن رابه ذهن مبارک نمیدهی

که مبادا استهلاک بشه و به یک کله دست دوم تبدیل بشوی.

به این خاطر گفتم که گناه تو نیست چون اون عکاس کلاهبردار از همه

قسمتهای گل عکس نگرفته تا چشمای قشنگ شما خارهای تیز و

وحشتناک گل را ببینه.یعنی همیشه یا سطحی فکر میکنی یا اینکه

میخواهی خودت را به کوچه حسن چپ بزنی .خوب کوتاه بیا وبگو که این

گل خار داره تا من دست از سر مبارک شما بردارم .

پس توی این دنیا نباید عادت بدهیم که خودمون را گول بزنیم .

شایدهم تو ادم خوشبین هستی و همه چیز رو زیبامیبینی.پس اگر

اینطوریه این گل تقدیم تو و عنوان و اگه تو هم از ادمهایی هستی که

دنیا را زیبا میبینی وبلاگ من تقدیم تو .

 

+ نوشته شده در  9 May 2006ساعت 11 AM  توسط هادی احمدی  | 

مردان کوچک ورزشکار

خوب به این عکس نگاه کن !

حالا به من بگو که برداشت ذهنی شما از این عکس چی است؟

به نظر من عقل سالم در بدن سالم است .به عقیده شما چی؟

+ نوشته شده در  8 May 2006ساعت 2 PM  توسط هادی احمدی  | 

کوهنوردی جالبی است ؟

+ نوشته شده در  3 May 2006ساعت 8 AM  توسط هادی احمدی  | 

غلبه بر نگرانی

این را حتما بخوان!

-زندگی یعنی بالا رفتن از سربالایی نه پائین امدن از ان

کسی که پائین می اید زندگی را میبازد و ان کسی که

بالا میرود زدنگی را متحرک و پرنشاط میسازد.

-هرگز کاری را که امروز قادر به انجامش هستید به فردا

واگذار نکنیدبخاطر اینکه امروز همان فردایی است که دیروز

منتظرش بودیدپس اراده ضعیف همیشه به صورت حرف و گفتار

خودنمایی میکند اما اراده قوی جز در لباس عمل و کردار

ظهور نمی یابد.

-این نیروی تخیل است که برق این شهر را به وجود اورد.

پس استقامت ما در موفقیت است. یعنی سختکوشی به

معنای ان نیست که دیوانه وار مثل سگ کار کنی و بعدش

خسته شوی . باید دنبال هدفی باشی پس باید سعی کنی

تا با نظم و سازماندهی به ارزش کار خود بیفزاید.

- یک جمله عالی برای رفع نگرانی و دیگر فکر نکردن به حرفهای

بی ربط مردم :

چوب و سنگ ممکن است استخوانهای مرا بشکنندولی

کلمات هیچ وقت ازرده ام نمیکنند.

- از بد از بدترش بترس و برو خدایت را شکر کن که نفس میکشی

همیشه غمگین بودم که کفش ندارم تا وقتی یک روزی در

خیابان یک مردی را دیدم که پا نداشت . پس نعمتهایی را که

به شما داده یک دفعه بشمارید ولی از شمردن مشکلات و

مسائل خود دست بردارید.

دو چیز است که در زندگی وجود دارد که باید هدف انسان

قرار گیرند : اول به دست اوردن انچه میخواهید و بعدا لذت

بردن از ان . فقط عاقلترین ادمها هستند که به دومی دست

پیدا میکنند.

 

+ نوشته شده در  3 May 2006ساعت 8 AM  توسط هادی احمدی  | 

اول نگاه کن بعد بخور

+ نوشته شده در  3 May 2006ساعت 7 AM  توسط هادی احمدی  | 

اگر چای نوش جان کردن قندش را هم بخورید.

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 1 PM  توسط هادی احمدی  | 

فاصله - سیاوش

فاصله یک حرف ساده است بین دیدن و ندیدن

بگو صرف ما کدام است شنیدن یا نشنیدن

ما میخواستیم از درختها کاغذو قلم بسازیم

بنویسیم تا بمانیم پشت سایه جان نبازیم

اینه ها انجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم

روی درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم

زنگ خوش صدای تفریح برایمان زنگ خطر شد

همه چوبهای جنگل دسته تیغ تبر شد

اگر حرفهایم را شنیدی جنگل را نده به پاییز

کاری کن درخت باغچه تن نده به خنجر تیز

با جوانه ها یکی شو قد بکش نگو که سخت است

جنگل تازه به پا کن هر یک ادم یک درخت است

 

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 12 PM  توسط هادی احمدی  | 

این چطور است؟

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 11 AM  توسط هادی احمدی  | 

ای خانه دار و بچه دار -----بخر و بخور که ارزان شده

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 11 AM  توسط هادی احمدی  | 

برگ _قمیشی

                     مثل برگی خوشک تنها         روی شاخه ماندم اینجا

حیرانم              توی چنگ وحشی باد          بردم از خاطره و یاد

بپوسم            همه روزهای من         قصه بودن من توی اینه دلها

                    مثل شب سیاه و سرده     مثل ابرها رنگ درده

                   در شتاب لحظه ها          من با خودم یکه و تنها

میدانم             همه روزهای من قصه بودن من توی اینه دلها

                    مثل شب سیاه و سره   مثل ابرها رنگ درده

                     مثل یک غروب تنها که میشینه پشت ابرها

یک سکوت       توی این بیهودگی ها    لحظه ها را میشمارم

انتظار-----------------------------------

 

 

           

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 10 AM  توسط هادی احمدی  | 

ای یک مدل جدید از فوتبال روی تخم مرغ است-جالب است؟

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 8 AM  توسط هادی احمدی  | 

تصور کن(قمیشی)

جهانی که هر انسانی توی ان خوشبخته خوشبخته   جهانی که توی ان پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها پولیس ضد شورش نیست     نه بمب هسته ای دارد نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره   همه ازاد ارادن همه بی درد بی دردن

جهانی را تصور کن بدون نفرت و باروت   بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت

جهانی را تصور کن پر از لبخندو ازادی   لبالب از گل وبوسه پر از تکرار ابادی

تصور کن اگر حتی تصور کردنش جرم است   اگر با بردن اسمش گلویت پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی را که توش زندان یک افسانه است    تمام جنگای دنیا شدن مشمول اتش بس

کسی اقای عالم نیست بابر با همن مردم    دیگر سهم هر انسان است تن هر دانه گندم

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا     تصور کن تو میتانی شوی تعبیر این رویا

 

 

 

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 7 AM  توسط هادی احمدی  | 

اوهه -هوا چقدر گرم است.

+ نوشته شده در  2 May 2006ساعت 7 AM  توسط هادی احمدی  | 

تولسی یک طفل را کشت

خدا نکنه که در یک مملکت یک چیز مد شوه یا ایکه سر مردم

 تاثیر بمانه او هم در جائیکه ظرفیت پذیری بسیار مشکل باشه!

و ای جای بسیار تعجب و تاسف است که ادم تحت تاثیر شرایط

 قرار میگیره!

ببینن چند وقت پیش یک اتفاقی افتاد که مه بسیار متاثر شدم و

 دلم نیامد که ان را نوشته نکنم به همی خاطر این را به

 دوستایم میگویم تا فکرخوده بگیرن . در ضمن اگر میترسین

 ای را نخوانن ولی اگر بخوانن خوب است که هوشیار شوین.

شاید حالی عنقریب مردم بدبخت و بیچاره ما که نان خوردن

 خوده ندارن و در روز از غریب کاری جانشان به لب خشکشان میرسه با سریال تلویزیونی زمانی خوشوهم عروس بود اشنایی داشته باشن . که همی مردم که وصفشان را کردم

 به خاطر همی سریال تلوزیونهای ۲۱ اینچ و صفحه تخت

 رنگه کلان خریدن و او ادامایی که برق نداشتن و شبها را

 همراه شمع گذران میکدن حالی جنراتور کلان و پرزور که

 مبادا در مابین تماشای فیلم تولسی یگان دفه کم نور شوه

 (حالی خاموش شدن ان یک مصیبت کلان تر است)خو شما را

 سردرد نمیتم .ولی حالی فاجعه ای به اوج خود رسیده که به

 شما میگم .صحیح است اهسته میگم که طفلایی که ده قنداق

 هستن نشنون.خو گوشایتانه پیش بیارن -تو هم گوشته تیز

 کو . اهتسته میگم که کسی نشنوه.یک روز رد یکی از خانه

 هایی که در کابل بود برق ناگهان میایه . ها بله دیگه کلشان

 خوش میشن .دختر خورد به طرف تلوزیون میره .خو تو که

 نمیفامی ساعت ۲:۳۰ بعدظهر است سریال تولسی شروع

 میشه .کلی به طرف تلوزیون میدوه که سریال از گیرشان خطا

 نخوره .سیکو  - نی جان دقیق سیکو مادر بیچاره کالا شویی

 میکنه.خو او هم میره که تولسی را نگاه کنه طفل قنداقی

 بیچاره که فیلم تولسی را نگاه کده نداره یعنی پای نداره که به

 طرف تلوزیون دویش کنه به ارامی همنجا مابین کالاهای

 ناشسته خو میکنه .حالی کلی نشسته فیلم تولسی را نگاه

 میکنه که تا هنوز ۲ دقه تیر نمیشه که تبلیغات تجارتی شروع

 میشه . مادر بیچاره که بسیار از کالاشویی مانده شده بود نو

 یادش میایه که باید کالا های ناشسته را به مابین کالاشویی

 پرته و تا دور دوم تولسی بعد از تبلیغات شروع میشه ماشین

 کالا شویی هم بچرخه .دختر خوده میگه برو دخترم کالاهای

 ناشسته رامابین ماشین بنداز و او را یک چرخ دیگه هم بته و

 بیا به ارامی فیلمته نگاه کو .دختر مباداکه تبلیغات شروع شوه

 عاجل کل کالاها را همراه طفل قنداقی که مابین کالا های سفید

 خو کده بود مابین ماشین کالاشویی میپرته و یک دور جانانه

 ماشین را میته و دویده پس به خانه می ایه و تلوزیون را سی

 میکنه .خو افرین بچه ! خوب حدس زدی . وقتی که ای قسمت

 تولسی هم ختم میشه زندگی بچه هم مابین کالاشویی ختم

 میشه.وقتی مادر کالاها را از مابین ماشین کالاشویی میکشه

 که یک دفه دست یک دفه کله یک دفه پای اشتک خوده میگیره .

خو خواننده عزیز حالا تو چی فکر میکنی؟ یعنی مادر هنوز

 متوجه نخواد شد و از بس فکرش به طرف فیلم رفته بود

 قطعات جان اشتک خوده سر طناب اولی پهن کده زیر افتاب بانه که خشک شوه؟

مه که فکر میکنم ای فیلم قربانی های زیادتر هم خواد داد به نظر تو چی؟

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 4 PM  توسط هادی احمدی  | 

بخوان و نظر بده!

در چراغان نگاهت با نگاهی عاشقانه    تا به چشمای توبستم تا به نصرت ترانه

در فراسوی نگاهت جائیکه تو را شناختم    قطره قطره محبت دل دریایم را ساختم

تو را داشتم میشناختم قطره قطره دل میباختم

تو حریم گرم دستات اهسته اهسته میگداختم

کوچه خاطراتم را با تو اب و جارو کردم    برف پیری دلم را با تو ماندم پارو کردم

با تو ماندم و نوشتم خط بخط سرنوشتم   راهی راه تو بودم تو نرفتی برنگشتم

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 4 PM  توسط هادی احمدی  | 

اگر گفتی این ادمکها چه کار میکنند؟

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 2 PM  توسط هادی احمدی  | 

اگر شما هم چنین دهکده ای داشته بودید همین طوری کار میکردین؟

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 2 PM  توسط هادی احمدی  | 

این طوری اسکیت هم عالمی داره همینطور نیست؟ببین ان یکی افتاده پائین.

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 2 PM  توسط هادی احمدی  |